تبليغاتX
صدای سکوت...!
 
 
دیر زمانی است که منتظرت هستم
در این کوچه ی سرد و تاریک
باد٬ بی رحمانه می کوبد بر من
و آوای سرد و ساکت ستارگان٬
آرام صدا می زند مرا : او نخواهد آمد٬ چنان که هرگز نیز نیامده است..
آرام می خندم
زیرا که ستارگان را
 از آفتاب
 درکی نیست..!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 0:34  توسط احسان !  | 

 
در تنگنا متولد می شویم..
در تنگنا زندگی می کنیم..
و در تنگنا می میریم..
براستی رهایی کجاست..؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 20:56  توسط احسان !  | 

... به هم عشق بورزید
اما از عشق بند نسازید.
بهتر آن است که عشق ٬
دریایی باشد مواج
و دو ساحل ِ وجود شما را به هم بپیوندد.
جام یکدیگر را پر کنید ٬
اما هرگز از یک جام ننوشید.
نان خود را با معشوق ِ خود تقسیم کنید ٬
اما هرگز از یک گرده ی نان مخورید.
با هم آواز بخوانید ٬ برقصید و شادمانی کنید ٬
اما تنهایی را از هم نستانید ٬
همان گونه که تارهای چنگ تنها هستند ٬
اما به یک آهنگ مترنم اند.
دل خویش را به یکدیگر بدهید ٬
اما هنگامی که آن را می گیرید ٬
زندانی اش نکنید.
زیرا تنها سینه ی فراخ ِ زندگی است
که می تواند دل های شما را در خود نگه دارد.
در کنار هم بایستید ٬
اما نه تنگاتنگ ٬
زیرا ستون های بلند ِ معبد ٬
دور از هم می ایستند ٬
و درخت بلوط و درخت سرو ٬
در سایه ی یکدیگر ٬
هرگز نمی بالند...
 
                                          
                                                       (جبران خلیل جبران)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 20:43  توسط احسان !  | 

 
یه حسی بهم نهیب می زنه که : باید بنویسی
ولی چیزی به ذهنم نمی رسه برای نوشتن
نمی دونم از چی یا از کی بنویسم
همینم بهش گفتم ولی گوشش بدهکار نیست
تنها چیزی که می گه اینه : باید بنویسی!
بازم داره می گه!
اه! دههنتو ببند بابا!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 19:24  توسط احسان !  | 

 
 
... نام او "مرگ" است
و آن چه که به ما می آموزد ،
"زندگی" است ...!
+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 14:28  توسط احسان !  | 

 
خدا رو خیلی دوست دارم
می پرسین چرا؟!
چون درست مثل خودم تنهاست ...!
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/20ساعت 20:43  توسط احسان !  | 

 
 
دیروز شعر " مرداب" گوگوش رو پیدا کردم
دیدم کاملا وصف حال خودمه... !
واسه همین با گیتار درش آوردم
خیلی قشنگه...!
+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 20:17  توسط احسان !  | 

 
به جستجوی تو

بردرگاه کوه می گریم ٬

در آستانه ی دریا و علف .

به جستجوی تو در معبر بادها میگریم ٬

در چار راه فصول ٬

در چارچوب شکسته ی پنجره ای

که آسمان ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرد .

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تاچند

ورق خواهد خورد ؟

جریان باد را پذیرفتن ٬

و عشق را که خواهر مرگ است

و جاودانگی

رازش را با تو در میان نهاد

پس به هیات گنجی در آمدی

بایسته و آز انگیز

گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان

دلپذیر کرده است !

نامت سپیده دمی که بر پیشانی آسمان میگذرد

- متبرک باد نام تو ! -

و ما همچنان

دوره میکنیم

شب را و روز را

هنوز را ...

                                                 ( زنده یاد احمد شاملو )

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/21ساعت 23:12  توسط احسان !  | 

 
 
آدم به حوا رسید
حوا هم به آدم

انگار آدم نمی شوم
حوا هم ...!
 


 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/17ساعت 19:42  توسط احسان !  | 

 
 
خب ...
یه سال دیگه هم با همه ی بدی ها و خوبی هاش تموم شد
و یه سال دیگه داره شروع می شه
خوشا به حال اونایی که تونستن با کارهاشون دل دیگران رو شاد کنن و به دست بیارن
خوشا به حال اونایی که دیگران رو از خودشون نرنجوندن
خوشا به حال اونایی که ... بگذریم ... من که از اونا نبودم !
امیدوارم امسال برای همتون یه سال پربرکت و سرشار از شادی و موفقیت باشه
و امیدوارم همتون به همه ی آرزوهاتون برسین ...( چیزی که من بهش نرسیدم! )
 
 
سال نو مبارک !
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/25ساعت 15:30  توسط احسان !  | 

 
روشنایی نیست که سایه را پاک می کند
سایه است که روشنایی را پاک می کند
روز تو را بازی می دهد ، بعد رهایت می کند
شب که آمد ، می شود ارباب تو ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 15:35  توسط احسان !  | 

 
آتش ، لطافت من است
چون در روح من
فرشته و شیطان
در آغوش هم فرود آمده اند ...
آری
در منبر احتضار است
که زندگی مقدس تر می شود ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 19:47  توسط احسان !  | 

 
 
خواب ،
مرگی است در متن زندگی ...
و زندگی ،
خوابی است در حاشیه ی مرگ ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/07ساعت 19:45  توسط احسان !  | 

 
می گن " شب یلدا " همه ی خانواده ها دور هم جمع میشن ...
حرف می زنن ...
آجیل و هندونه می خورن ...
شب زنده داری میکنن ...
خلاصه از اینجور چیزا
خب ...
لابد "من" هم واسه خودم یه "خانواده" ام ..!
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 10:41  توسط احسان !  | 

 
افسوس...!
افسوس...!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 17:7  توسط احسان !  |